[عنوان ندارد]
مــی خــواهــم کمــی بــروم آن ســوی دنيــا ! آنجــا کــه آسمــان، پنجــره بيشتــر دارد و خــدا هــم، دیدی بهتر دارد این هارانمینویسم تابدی های ادم هادرذهنم بماند وکپک بزند.. میخواهم این رابنویسم که بدانم من موضع خود رادرمورد بچه دارنشدنم برای همه روشن کردم... دیشب خانه پدرومادرهمسری بودیم... دوباره مادرش گفت چرا بچه ندارین؟چراتنبلی .. ومن گفتم راضی به رضای خدام..وقتی اونمیدهد..دست من نیست.. وگفتم ازحرف های دیروزتون من دیشب نتونستم بخوابم چون روزقبل برادرسهراب ازتهران امده بود وهمه برادرخواهراش جمع بودند.. دوباره مادرش شروع کرد ه بود جلوی جمع که توچرا تنبلی ..چرا بچه نمیاری...
نویسنده :
مامانی
13:38

